پادکست 6 – رفتن سَرِ کار
پادکستِ شِش: رفتن سَرِکار
آناهیتا: کورش! میتونی موبهمو به من بگی صُبا وقتیکه میخوای بری سَرِکار، چهکارایی انجاممیدی؟
کورش: از اوّل؟ با همهیِ جُزئیات؟
آناهیتا: آره؛ از وقتیکه میخوای سوارِ ماشین بِشی.
کورش: خُب، اوّل درِ ماشینم-و بازمیکنم، کیفم-و میذارم روی صندلییِ عقب، بَعدِش صندلیم، وَ آینهیِ جلو-و آینههایِ بَغَل-و تنظیممیکنم؛ بعد استارتمیزنم-و ماشین-و روشنمیکنم.
آناهیتا: هر روز اونا-رو تنظیممیکنی؟
کورش: آره، هر روز، بهجز روزایِ آخرِهفته.
آناهیتا: اِ! مَگه هر روز تنظیمِش بههممیخوره؟
کورش: آره؛ خانومَم که شبا میره به مامان-و باباش سَربِزَنه، تنظیماتِش-و بههممیریزه.
آناهیتا: خُب، بعدش چی؟
کورش: قبل از اینکه راهبیُفتم، رادیو-رو روشنمیکنم که خبرایِ ترافیکی-رو گوشکنم. بعدش دکمهیِ چراغِ خطر-و میزنم، دندهعقب میگیرم-و از پارکینگ درمیام. بعد چراغِ خطر-و خاموشمیکنم، دندَه-رو میذارم رو حالتِ رانندگی وَ از پارکینگِ ساختمون خارجمیشم-و میرم سمتِ اداره.
آناهیتا: کِی میرِسی اداره؟ ماشینت-و کجا پارکمیکنی؟
کورش: اگه شانسبیارم-و ترافیک نباشه، چِلدیقهای میرسم اداره. خوشبَختانه اِدارهَمون پارکینگ داره. وقتی میرسم دَمِ درِ پارکینگ، کارتمیزنم، مانع میره بالا-و من میرم تو. ماشینم-و پارکمیکنم، کیفم-و وَرمیدارم، میرم طرفِ آسانسور که باهاش برم طبقهیِ پنجم، تویِ دفترِ کارَم.
توضیح واژگان
در اِبتدا آناهیتا از کوروش میپرسه: “میتونی، موبهمو، به من بگی صُبا وقتیکه میخوای بری سَرِکار، چهکارایی انجاممیدی؟”
موبهمو: یعنی بهطورِ دقیق؛ همراه با جزئیات؛
مثلاً میگیم: همهیِ ماجرا-رو موبهمو برای هَمسرَم تعریفکردم.
کورش میپرسه: “از اوّل؟ با همهیِ جُزئیات؟”
از اوّل: یعنی از آغازِ کار؛ از ابتدا؛
مثلاً میپُرسیم: ما تازه رسیدیم. میشه داستان-و از اوّل تعریفکنی؟
جزئیات: یعنی بخشهایِ ریزتر از یکموضوعِ کلّی وَ اصلی؛
مثلاً میگیم: فعلاً همینقد از پروژه میدونم؛ رئیس گفت بعداً جزئیاتِش-رو بِهِمون میگه.
بعدش کورش ادامهمیده: “کیفم-و میذارم رویِ صندلییِ عقب“
میذارم: شکلِگفتارییِ “میگُذارم”، و “گذاشتن” بهمعنییِ قراردادنِ چیزی در جایییه؛
عقب: یعنی قرارگرفته در جهتِ مخالفِ جلو؛ مثلِ: چرخِ عقب، صندلییِ عقب؛
مثلاً میگیم: لطفاً از دَرِ عقبِ اتوبوس سَوارشین.
بعدش کورش میگه: “صندلیم، وَ آینهیِ جلو-و آینههایِ بَغَل-و تنظیممیکنم.”
آینهیِ جلو: یعنی آینهای که داخلِ اُتاقِخودرو، رویِ شیشهیِ جلو نصبمیشه تا راننده بتونه پُشتِسرِش-و ببینه؛
آینهیِ بغل: یعنی آینهای که در یک یا دوطَرفِ بدنهیِ خودرو، کنارِ دَرایِ جلو نصبمیشه؛
تنظیم کردن: یعنی میزانکردن؛ بهاندازهکردن؛
مثلاً میگیم: قبل از سفر، بادِ لاستیکایِ ماشینِت-و تنظیمکن.
کورش ادامهمیده: “استارتمیزنم-و ماشین-و روشنمیکنم.”
استارتزدن: یعنی بهکارانداختنِ استارتِ خودرو بهمنظورِ روشنکردنِ موتورِش؛
روشنکردن: در اینجا یعنی بهکارانداختن؛
مثلاً میگیم: دیروز هَرچی استارتزدم، ماشینم روشننشد؛ فهمیدم باتریش تمومشده.
بعدش کورش میگه: “آره، هر روز، بهجز روزایِ آخرِهفته.”
(به)جُز: یعنی (به)غیراَز؛
مثلاً میگیم: همهیِ دانشآموزا حاضِرَن، بهجُز مَهشید-و مریم.
بعد آناهیتا میپُرسه:” اِ! مَگه هر روز تنظیمِش بههممیخوره؟”
اِ! / اِه!: (اسمِ صوت)، نشاندهندهیِ تعجّب که معمولاً بهصورتِ کِشیده تلفُّظمیشه؛
مگه: برایِ بیانِ پُرسِشِ انکاری بهکارمیره؛
مثلاً میپُرسیم: مگه نگفتهبودین برنامهیِ کوهنَوردی فرداست؟! پس چرا تاریخِش عوضشد؟
بههمخوردن: یعنی نظم، ساختار یا حالتِطبیعییِ خود-رو ازدستدادن؛
مثلاً میپُرسیم: تو میدونی چرا برنامهیِ مهمونیشون بههمخورد؟
مگه هر روز تنظیمش بههممیخوره؟: یعنی اصولاً نباید هر روز تنظیمش بههمبخوره، پَس چرا اینطور میشه؟
کورش جوابمیده: “آره؛ خانومَم که شبا میره به مامان-و باباش سَربِزَنه، تنظیماتِش-و بههممیریزه.”
سَرزَدَن: یعنی رفتن بهجایی یا پیشِکسی، معمولاً بدونِقرارِقبلی و برایِ یک دیدارِ کوتاه؛
مثلاً میگیم: میدونم خیلی گرفتاره، ولی هر وقت بتونه بِهِمون سرمیزنه.
بههمریختن: در اینجا یعنی از نظم-و ترتیب خارجکردن؛
مثلاً میگیم: همهیِ قفسهها-رو بههمریختَن.
کورش ادامهمیده: “قبل از اینکه راهبیُفتم، رادیو-رو روشنمیکنم که خبرایِ ترافیکی-رو گوشکنم.”
خبرایِ ترافیکی: یعنی خبرایِ مربوط به شُلوغییِ خیابونا؛
مثلاً میگیم: میتونی خبرایِ ترافیکی-رو هر یهربع از رادیو بشنوی.
بعد کورش میگه: “بعدش دکمهیِ چراغِ خطر-و میزنم.”
دُکمه: یعنی وسیلهای بهشکلِ یکقطعهیِ بَرجَسته که برای برقرارییِ اِتِصال، و یا خاموش-و روشنکردنِ وسایلِبرقی، یا کارهایِ مُشابه بهکارمیره؛
مثلاً میپرسیم: کدوم دُکمَه-رو بزنم، کولر خاموشمیشه؟
چراغِ خَطر: یعنی چراغِ هُشداردهنده بهرنگِ قرمز یا زرد؛
زدن: در اینجا یعنی فشاردادنِ دکمه یا کلیدی برایِ بهکارانداختنِ یکدستگاه، یا روشن-و خاموشکردنِ یکچراغ؛
مثلاً میگیم: استارتبِزَن.
یا میگیم: کلید-و بِزَن.
کورش ادامهمیده: “دندهعقب میگیرم-و از پارکینگ درمیام.”
دندهعَقَب: حالتی از دندههایِ خودروست برای بهعقبروندنِ ماشین؛
دندهعَقَبگرفتن: یعنی قراردادنِ دنده درحالتِ دندهعقب و روندنِ خودرو به سمتِ عقب؛
درآمدن: یعنی خارجشدن؛
مثلاً میگیم: از دانشگاه که دراومدیم، یهراست رفتیم خوابگاه.
کورش در ادامه میگه: “بعد چراغِخطر-و خاموشمیکنم، دندَه-رو میذارم رو حالتِ رانندگی-و از پارکینگِ ساختمون خارجمیشم-و میرم سمتِ اداره.”
خاموشکردن: یعنی قطعکردنِ جریانِبرق یا انرژی در وسایلِبرقی یا مانندِ اون؛
مثلاً میگیم: نمیتونم بخوابم؛ لطفاً چراغِ اُتاق-و خاموشکن.
دنده را در حالتِ رانندگی گذاشتن: یعنی قراردادنِ دنده در حالتِ رانندگی در خودروهایِ اتوماتیک، طوریکه بعد اَز اون، با فشاردادنِ پِدالِ گاز، ماشین، شروع به حرکت بهسمتِ جلو میکنه؛
(به)سمتِ: یعنی (به)طرفِ، بهسویِ؛
مثلاً میگیم: اگه پلهها-رو برین بالا-و بپیچین سمتِراست، کتابخونهیِ دانشگاه-رو میبینین.
بعد آناهیتا میپُرسه: “ماشینت-و کجا پارکمیکنی؟”
پارککردن: یعنی گذاشتن یا نگهداشتنِ وسیلهیِ نقلیه تو پارکینگ یا کنارِ خیابون؛
مثلاً میگیم: نمیتونی ماشینت-و اینجا پارککنی، پلیس جَریمَهتمیکنه.
کورش جوابمیده: “اگه شانسبیارم-و ترافیک نباشه، چِلدِیقهای میرسم اداره.”
شانسآوردن: یعنی فرصت-و موقعیتِ خوبی پیداکردن؛
مثلاً میگیم: مِهران شانس آوُرد که تونست این کار-و پِیداکُنه.
چِلدِیقهای: شکلِگفتارییِ “چِهلدقیقهای”، یعنی درمدّتزمانِ چِهلدقیقه؛
کورش ادامهمیده: “وقتی میرسم دمِ درِ پارکینگ، کارتمیزنم، مانع میره بالا-و من میرم تو.”
دمِ: یعنی کنارِ؛ نزدیکِ؛ جلویِ؛
مثلاً میگیم: قرارِمون ساعتِ یهربع به پنج، دمِ سینما آزادی؛ خوبه؟
کارتزدن: یعنی زدنِ کارت در دستگاهِ کارتزَن بههنگامِ وُرود-و خُروج؛
مثلاً میگیم: این در مخصوصِ ورود-و خروجِ کارمندایِ اینجاس وَ باید کارتبِزَنی تا وابِشه.
مانع: در این متن، یعنی یک بازو یا اَهرُمِ مکانیکی برای جلوگیری از وُرودِ شخص یا خودرو به جایی؛
و در آخَر میگه: “کیفم-و وَرمیدارم، میرم طرفِ آسانسور که باهاش برم طبقهیِ پنجم، تویِ دفترِکارَم.”
وَرداشتن: شکلِگفتارییِ “برداشتن”، یعنی چیزی یا کسی-رو باخود هَمراهکردن-و بُردن؛
مثلاً میگیم: لپتاپِت-و وَردار بیار اینجا، ببینم میتونم دُرُستِشکُنم!
(به)طرفِ: یعنی (به)سمتِ؛ بهسویِ؛
مثلاً میگیم: هرچی بیشتر بهطرفِ شمالِ کشور برین، مناظر قشنگتری میبینین.
دفتر: یعنی جایی، معمولاً شاملِ یک یا چند اتاق، برای انجامِ فعالیتهای ادارییِ مربوط به یکشغل یا حرفه؛
مثلِ: دفترِ انتشارات، دفترِ شرکت، دفترِ مدرسه.
و حالا یهبارِ دیگه، اینبار با سرعتِعادی به گفت-وگو گوشکنین.
امیدواریم شما همیشه راحت برین سَرِکارِتون، و مشکلِ ترافیک-و جایِ پارک نداشتهباشین.
و در پایان، امیدواریم که از شنیدنِ پادکستِ امروزِمون لذّتبرده-و از اون استفادهکردهباشین.
برایِ شنیدنِ پادکستایِ قبلییِ ما میتونین بهآدرسِ farsi-amiyaneh.com مراجعهکنین.
تا پادکستِ بعدییِ فارسییِ عامیانه، شاد باشین.